پسرم...
دوم مهر 1395 ساختن من جدید رو شروع کردم و فکر میکنم تا حد زیادی موفق شدم...یه ماه و نیم بعد با کسی آشنا شدم که باعث شد دومین تصمیم بزرگم یعنی ازدواج رو تو سال 95 بگیرم...تاریخ تولد آقامون: 29 مهر 63تاریخ تولد من: 12 بهمن 72تاریخ آشنایی: 21 آبان 95خواستگاری: 18 آذر 95نامزدی: 26 آذر 95عقد: 7 بهمن 95عر...
هیچی...
دوم مهر 1395 ساختن من جدید رو شروع کردم و فکر میکنم تا حد زیادی موفق شدم...یه ماه و نیم بعد با کسی آشنا شدم که باعث شد دومین تصمیم بزرگم یعنی ازدواج رو تو سال 95 بگیرم...تاریخ تولد آقامون: 29 مهر 63تاریخ تولد من: 12 بهمن 72تاریخ آشنایی: 21 آبان 95خواستگاری: 18 آذر 95نامزدی: 26 آذر 95عقد: 7 بهمن 95عر...
کار سختی نیست...
خیلی این متن به دلم نشست..فهمیدن خیلی کار سختی نیست؛میشود زن نبود اما فهمید روزی ده دوازده ساعت با در و دیوار و مبل و تلویزیون و بوفه و... در خانه تنها بودن یعنی چه؟! و بعد گیر نداد به مبلغ قبض تلفن.میشود زن نبود اما فهمید چقدر سخت است از بین قیمه و قُرمه سبزی و آبگوشت و ماکارونی و خورشت کدو و کبا
جانم...؟
دوم مهر 1395 ساختن من جدید رو شروع کردم و فکر میکنم تا حد زیادی موفق شدم...یه ماه و نیم بعد با کسی آشنا شدم که باعث شد دومین تصمیم بزرگم یعنی ازدواج رو تو سال 95 بگیرم...تاریخ تولد آقامون: 29 مهر 63تاریخ تولد من: 12 بهمن 72تاریخ آشنایی: 21 آبان 95خواستگاری: 18 آذر 95نامزدی: 26 آذر 95عقد: 7 بهمن 95عر...
خودت خواستی...
دوم مهر 1395 ساختن من جدید رو شروع کردم و فکر میکنم تا حد زیادی موفق شدم...یه ماه و نیم بعد با کسی آشنا شدم که باعث شد دومین تصمیم بزرگم یعنی ازدواج رو تو سال 95 بگیرم...تاریخ تولد آقامون: 29 مهر 63تاریخ تولد من: 12 بهمن 72تاریخ آشنایی: 21 آبان 95خواستگاری: 18 آذر 95نامزدی: 26 آذر 95عقد: 7 بهمن 95عر...
گاهی...
دوم مهر 1395 ساختن من جدید رو شروع کردم و فکر میکنم تا حد زیادی موفق شدم...یه ماه و نیم بعد با کسی آشنا شدم که باعث شد دومین تصمیم بزرگم یعنی ازدواج رو تو سال 95 بگیرم...تاریخ تولد آقامون: 29 مهر 63تاریخ تولد من: 12 بهمن 72تاریخ آشنایی: 21 آبان 95خواستگاری: 18 آذر 95نامزدی: 26 آذر 95عقد: 7 بهمن 95عر...
درست مثل...
تهدیدهای زنانه را جدی نگیر درست مثل قولهای مردانه زنی که تهدید به رفتن می کند نمیرود مردی که قول به ماندن می دهد نمی ماند زنها وقتی تصمیم به رفتن می گیرند قیل و قال نمی کنند به عکس مهربانتر میشوند و بعد از آن به یکباره محو می شوند و تو می مانی و جای همیشه خالی او با عذابی غیر قابل وصف.... تمام
می میرم...
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر ...
دلم...
دلم؛ یک ترانه ی غمگین خارجی می خواهد! با زبانی که نمی فهمم چیست... می خواهم، به دردی که نمی دانم چیست زار زار گریه کنم... بهرنگ قاسمی
خوش نیست...
آخر میدانی؟! رژ قرمز زدن، روسری گل گلی سر کردن، خندیدن و رقصیدن و شیطنت کردن، دلخوشی میخواهد... و یک مــرد... دلم خوش نیست به بودنت... الناز طرزکی
سیلی...
كاش مى فهميدى آدم از يك جا به بعد كنار مى كشد اهلى خودش مى شود مگر يك آدم چقدر مى تواند مهربان باشد و تو هى سيلى بزنى به احساسش امیر وجود
ناراحتم...
دوستای زیادی ندارم... شاید به خاطر غرورمه، شاید به خاطر اخلاق بدمه، شاید هم... نمیدونم... هر دلیلی که داره تو این بیست و دو سه سال زندگیم فقط سه تا دوست خوب دارم که امروز از دست یکیشون خیلی ناراحت شدم... دلم رو بدجور شکوند... کاش مهربان عزیزم پیشم بود تا یه دل سیر باهاش حرف میزدم و سبک میشدم ولی افس...
خاک...
مشتی از خاک برمیدارم او را در آغوش میگیرم شاید این همان نیمه ى گمشده ى من است... که خُدا یادش رفته خلقش کند...
زن ها...
بیخودی نیست که اسم گل ها را از اسم زن ها انتخاب کرده اند ، مثلا آقا هوشنگ جز یک سبیل پر پشت چه دارد که بتواند اسم یک گل باشد ، گل ظرافت دارد ، ظرافت در رنگ ، نقش و دیگری در بو زن ها هم همینند همه ی گل ها آنقدر ها هم که باید زیبا نیستند ، و بعضی خیلی زیبا هستند و آنقدر که باید عطر خوشی از خودشان متسا...
چشم...
من نمیدونم والا اصلا مگه میشه چشما رو خوند... آخه با عقل جور در نمیاد که... اصلا مگه چشما حرف میزنن که بشه خوندشون و بفهمی که چی میگن... ولی چرا بی بی همیشه میگه چشما حرف میزنن... میشه خوندشون،میشه فهمیدشون... راستی مگه بی بی سواد داره که خوندن بلد باشه؟؟؟ ولی بی بی که هیچوقت دروغ نمیگه... -میگم بی ...
نقطه...
نقطه ها را دوست دارم... من جمله هایی را که آخر آن ها نقطه می گذارند، دوست دارم به نقطه که می رسی انتظار به پایان می رسد همه چیز تمام می شود خیالت راحت است نه دلهره ای نه دغدغه ای نه نگرانی و نه اضطرابی حتی خودت می مانی و آخر خط و یک نقطه که تکلیف همه چیز را روشن کرده است نه بلا تکلیف می مانی که کسی ...
صدا...
مامان بزرگم آخر همهی تلفنهایش میگفت: کاری نداشتم که! زنگ زده بودم صداتان را بشنوم. ما هم که جوان و جاهل، چه میدانستیم صدا با دل آدم چه میکند...
خدایا...
سلام روز به روز بیشتر به من جدیدم نزدیک میشم... خدایا کمکم کن...
یه روزهایی...
در زندگی یک روز هایی هست که نمیدانی دقیقا چه میخواهی! نمیدانی چه مرگت است! فقط میدانی که خوب نیستی... از همان خوب نیستم هایی که با یک احوال پرسی ساده لب وا نمیکند... باید یک نفر بنشیند دست بگذارد روی شانه ات از ته دل بگوید: چه مرگت است دیوانه جان؟ سِفت بغلش کنی و تمامِ خوب نبودن هایت از چشم هایت بزن...