پاسخ مرد به نامه همسرش قسمت آخر
پاسخ مرد به نامه همسرش قسمت آخر
جای ش*و*ر*ت های پاره و پوره لباس خوابهای زیبا به تن کنه و یادش باشه مهمترین غذای هر مرد روح و میل سرکششه...!
تو به فکر اتوی لباسهای من بودی. تو به فکر غداهای مورد علاقم بودی ولی به فکر میل سرکوب شدم نبودی. حتی لحظه ای نخواستی خودتو جای منی بزاری که از صبح تا شب هزار تا هرزه رو تو خیابون میبینم و چشمام پر از نیاز و خواهش میشه! هه...!! ازم گلایه میکنی که چرا تو هال میخوابم؟؟؟ خوب معلومه...!! چون هروقت کنارت خوابیدم بهم تشر زدی الان وقتش نیس... بچه ها بیدار میشن...!!
ای لعنت به این بچه ها که زندگیمونو به لجن کشیدند!
و حالا همه چی رو حتی اخلاق شون هم افتاده گردن من! میخوای بهت بگم از کی اولین خیانت و مرتکب شدم؟ از بیست و پنج ساعت قبل!!! اره میدونم باور نمیکنی ولی قسم به اون حجی که قرار بود بریم خیانت من بیست و پنج ساعت پیش بود! چون تنم داغ داغ بود. کلی اب یخ خوردم حالم بهتر شه نشد. بخاطر دیدن یکی از همون هرزه ها... ولی از اونجا که خدا خیلی دوستم داره سریع رسوام کرد تا غلط اضافه نکنم...! ميدونم كه اشتباه كردم، تا همونطور که تو این پونزده سال پاک موندم پاک بمونم. ولی الان تصمیمم رو گرفتم. میخوام طلاقت بدم. چون تو احساس آزادی میکنی! از زندانی که خودت واسه خودت ساخته بودی ازاد شدی...!! دوست داشتم ازادیت رو با هم جشن بگیریم ولی انگار این آزادی رو تنها میخوای. چون اگر بنا بود آزادیت رو با من بخواهی قطعا در این پونزده سال مثل دخترهای بیست ساله میگشتی!!! چقدر بخت من سیاه بود که تا حس کردی دیگه متعلق به یکی دیگه هستم یاد خودت افتادی و بیست سالگیت! و چقدر انسان سست و کم ظرفیتی هستی که با زرد شدن موهات مذهب برات مسخره اومد و ارزوی سالیانه ت رو که سفر حج بود حقه ی کثیفی از جانب مادر مریض و پیر من دیدی...!!! و حاضر شدی بخاطر رویای بیست سالگیت قلب مادر منو به درد بیاری! او با هزار ذوق و شوق اومده بود برای خوشحال کردنت با خبر سفر حج!! میگفت مدتها بود که میخواست به جبران خوبیهات تو رو به آرزوت برسونه!! و تو حتی جواب سلامش هم ندادی!!! گناه من فقط فکر خیانت بود اما گناه تو چی؟؟؟! تهمت ناروا... بی توجهی به من... نیازهای من... ووووووو
باز هم میگم دنبال توجیه نمیگردم. فقط میخواستم قبل از اومدن حکم، درد دلهای این پانزده سال رو کرده باشم...!
حالا هم بعد از اینهمه سال شهامت پیدا کردم برای جدایی...! جدایی از زنی که با یک نگاه به من و یک زن تو ماشین تمام خوبیهای من و محبتهای مادرم رو فراموش کرد و حتی مرگ پدرش رو هم گردن ما انداخت! خیلی بی انصافی...
بیست سالگیت مبارک...!!
نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:6 توسط من|
برچسب:
نویسنده: سپیده رضوانی