خرید بک لینک
هفته پیش سرم شلوغ بود و وقت نکردم بیام وبلاگ...
مشغول ترجمه ی یه مقاله انگلیسی واسه خواهرم بودم و حسابی سرم گرم اون بود...
سه شنبه سفره صلوات داشتم... سر قضیه کولپوسکوپی و مریضیم نذر کرده بودم، مامانم و مادرشوهرم هم نتونستن بیان ولی خودم تنهایی از پسش براومدم خداروشکر...
همسری چند وقتیه سرش خیلی شلوغه، صبح ها زود میره و شبها دیر میاد... اینه که دو سه هفته بود کرج نرفته بودیم... دیگه پنجشنبه نتونستم تحمل کنم، صبح زود بلند شدم و رفتم خونه مامانم... قرار بود همسری پنجشنبه شب بیاد ولی مجبور شد جمعه هم بره سرکار... این بود که من تا امروز موندگار شدم...
آرایشگاه رفتم، با خواهرهام رفتیم خرید، دو تا پارچه ی خوشگل خریدم و دادم خاله همسری واسم دو تا پیراهن بدوزه برای مهمونی... با یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقت ندیده بودمش رفتم بیرون و کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم...
امروز صبح هم رفتم بانک، قسط وام ازدواج رو ریختم و برگشتم خونمون و با کلی لباس و ظرف کثیف روبرو شدم... اونا رو جمع و جور کردم و اومدم خونه مادر همسری، با هم ترشی درست کنیم...

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 4:36

صفحه بندی