خرید بک لینک
مامان و بابای من یه جور عجیبی همدیگه رو دوست دارن... مخصوصا مامانم,... بدون هم مهمونی نمیرن، مسافرت نمیرن به جز سه چهارباری که بابام سفر کاری رفته... تو این چند تا مسافرت هیچ وقت مامانم تلفنی با بابام حرف نزد... میگفت وقتی حس میکنم کیلومترها ازم دوره نمیتونم باهاش حرف بزنم، گریه ام میگیره... هر کدوم که مریض میشن اون یکی مریضتر میشه، جوری که انگار از اول اون مریض بوده و به خاطر هم سرپا میشن... تا به حال ندیدم با هم با صدای بلند صحبت کنن...

همیشه به خاطر این همه وابستگی مامانم بهش میخندیدم... ولی الان خودم هم همونجوری شدم... فکر کنم این جور دوست داشتن تو خانوادمون ارثیه... شایدم بین همه ی خانوم ها...

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت: 3:01

صفحه بندی