شاید در خیالاتتان دلتان میخواست وقتی شب از مطب شخصیتان بیرون می ایید، سر راه، سری به جدید ترین مدل های "دیوید جونز" بزنید و همانی که میخواستید را بدون نگرانی از قیمتش بخرید... اما حالا، در حالی که نمک خورشت قیمه تان را میچشید، هل را در قوری چای میریزید و بدون توجه به اینکه چقدر کمرتان تیر میکشد منتظر همسرتان میمانید... شاید دوست داشتید مراسم عروسیتان را در یک باغ مجلل به همراه یک گروه تشریفات خبره برگزار کنید... اما روزگار، شمارا به کنار امدن با یک جشن خودمانی، در مکانی کوچک و ساده راضی کرده است... اصلا شاید همیشه ارزوی داشتنِ قد بلند یا اندام ورزشکاری داشتید... یا چشم های رنگی و موهای جذابی که در افتاب همانند شعله های آتش همه را خیره کند... ولی حالا موهای کوتاهتان که اتفاقا کناره های شقیقه اش سفید شده را پشتِ گوشِتان میزنید و به پوست پوست شده ی دستانتان مرطوب کننده می مالید و خیلی اوقات یادتان میرود زیر چشم هایتان چروک شده و باید برایشان کرم ضد چروک بگیرید... ولی نگران قسط های پرداخت نشده اید و قبض برق صبح دیروز امده... شاید همیشه منتظر مردی با موهای پرپشت مشکی بوده اید که از دور محو خنکیِ ادکلنش شوید و از نزدیک محو گیرایی چشمانش و شبها دیوانهی صدای خش دار جذابش... اما حالا به فکر درست کردن غذای مورد علاقه مردی برای شام هستید، که موهای سرش کم پشت شده و رنگ چشمانش را از پشت عینک ته استکانی اش نمیتوانید تشخیص دهید و خیلی شب ها هم از خستگی یادش میرود برایتان لالایی بخواند و موهایتان را نوازش کند... هرجا که هستید دنبال پیشرفت کردن باشید اما حسرت نخورید... چرا که گرداب حسرت تنها پایانی که دارد تباهی عمرتان است... به همانی که دارید افتخار کنید و بدانید زندگی روزهای بهتری هم برایتان کنار گذاشته... ننشینید به شِکوه از روزگار... شاید انچه میخواستید نشدید... اما این همه ی آنچه میتوانید بشوید، نیست...