خرید بک لینک

امروز که داشتم از بین قرصاش، دنبال یه بسته جدید آلپرازولام میگشتم به این فکر میکردم که توی بیست یا سی سالگیش چقدر به فکر آیندش بوده...
چقدر واسه اضافه وزن و یا شور شدنِ غذاش حرص خورده...
نگران بوده دخترش غذا نخورده و گرسنشه...
لباس گرم نپوشیده و الاناس که با لپای یخ زده بیاد توو...
اما حالا... حوالی هشتاد سالگی... نشسته و تلوزیون نگاه میکنه... دیگه نه لک های صورتش براش مهم بود... نه سفید شدن موهاش... شاید شبا... قبل اینکه خوابش ببره به این فکر میکنه چرا بیشتر پا برهنه ندویدم قبل اینکه نتونم راه برم...
یاد خودم افتادم... یه روزهایی تویِ شونزده... هفده سالگی... تموم دغدغهم این بود دماغمو عمل کنم... بیرون که میرم حتما رنگ لباس هام هماهنگ باشن... و منتظر بودم کِی مامانم اجازه میده چنتا تار از ابرو هامو بردارم...
حالا که دارم بهش فکر میکنم... زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست... دماغمو عمل نکردم و هیچ اتفاقی نیفتاد...
ادمهایی که بخاطر لوکس نبودن زندگیت ازت دور میشن... راه خروج رو زود تر خودت بهشون نشون بده...
هیچکس یادش نیست پارسال توی مهمونی، برنج صاحب خونه حسابی شفته شده بود... اما خدا میدونه چقدر برای این قضیه غصه خورد...
میشه خیلی وقتا... خودمونو بزنیم به بیخیالی...
بیخیالِ اینکه دیگران فکر میکنن چاق شدم... جوش زدم... خونهم بالا شهر نیست یا ماشینم مدلش پایینه... مهم اینه حال دلت با چی خوبه...
یه وقتا... گاز زدن فلافل توی یه ساندویچی معمولی خیلی بیشتر بهت میچسبه تا غذای ایتالیایی توی رستوران گرون... نترس از قضاوت دیگران...
خودتو زیر کرم پودرای سنگین و گن های تنگ خفه نکن بخاطر بقیه...
یه وقتا به مادر بزرگت سر بزن و ببین ته تموم بدو بدو های الانت میشه این...
جوری زندگی کن... که بعدا حسرت اون فلافل هارو نخوری...

فاطمه بهار

برچسب: نویسنده: سپیده رضوانی تاريخ: جمعه 14 تير 1398 ساعت: 20:00

صفحه بندی