گفتم«به نظرم یه خانوم مثه تو که مستقله و رو پا خودشه خیلی جذابهجذابیتی که میتونه تحسین برانگیز باشه»بی تفاوت شونه انداخت بالا و گفت«ولی هیچ خانومی این جذابیتو تنها دوست ندارههمه خانوما دوست دارن بجای پاهای خودشونیه وقتایی تکیه بدن به یه مرداینهمه قوی و مستقل بودن آزار دهندسبهتره قدرت مرد کنارمون، بهمون جرات بدهمن ترجیح میدم جذابیت این استقلال رو نداشته باشمبجاش هر شب میام خونه بتونم حس کنم یکی دلش برام میرهبرای یه زن دوست داشته شدن جذاب تره تا مستقل بودن»با حالت بهت گفتم«پس چرا اینهمه سال ادای مرد گریزا رو در آوردی؟چرا نذاشتی دوستت داشته باشم؟چرا منو ترسوندی از ابراز علاقه کردن به خودت؟»انگار برق گرفته باشدشبا حیرت نگاهم میکرد، گفت: « مگه دوسم داری؟ »گفتم: « آره، ولی تو نذاشتیاینقدر قیافه مصمم به خودت گرفتیاینقدر همیشه قوی بودیاینقدر که زیادی خودت آقای خودت بودیته دلم ترسیدم ازتبا خودم گفتم این آدم منو پس میزنهچون نیازی به وجود مرد نداره»طلبکار گفت: «به اندازه کافی جسور نبودی»گفتم:« به نظرت دیره؟ »برق در چشمم را میدیم، گفت: «ینی دوستت داشته باشم؟»یک لحظه نفسم گرفت، گفتم: « مگه نداری؟»یک خانوم مستقل پرابهت ناگهان شبیه دخترهای هجده سالهلپش سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت« تو بهم بدهکاری اینهمه نبودنوتو دلیل اون همه حال بد منی»اینها را داشت میگفت که اشک از چشمش غلتید زیر لب آرام گفت:«لعنتی، دیگه هیچوقت تنهام نذار»نمیدانم حالا چند وقت از آن روز میگذرداما بعد از آن یقین پیدا کردمما آدمها دلیل حال خرابی همیمو یا دلیل داشتن دنیای قشنگ تر همو در حضورش فهمیدم که آن همه سال را فقط در نبودنش هدر دادمحالا میدانم یک زن محکم و قوی مستقلوقتی در حضور مردش میشود دختر کوچولوی پر هیجان و انرژیجذابیتی نفس گیر دارد...سیما امیرخانی
برچسب: مستقل,
نویسنده: سپیده رضوانی
تاريخ: شنبه
4 شهريور
1396 ساعت: 5:51